تبليغاتX
صدای باران

صدای باران

زیبایی عشق به سکوته نه فریاد

زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن

عشق امید به رسیدن و ترس از نرسیدنه

عشق تکرار آفرینش......

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:57  توسط میشا  | 


از پس خروارها فاصله صدایت میکنم.

از پشت دیوار های ضخیم دلتنگی.

آیا صدای اشتیاقم را که در لایه لایه قلبم طنین انداز میشود  میشنوی؟

تادیروز ساعت زندگی را با طپش قلبم کوک میکردم و امروز..

امروز قلبم با یاد تو امید طپش را هجی می کند.

نمی دانم،نمیدانم چگونه باروی بلند وسنگین دل را فتح کردی

 که حتی غرور هم بیدار نشد.چه نرم و آهسته آمدی ...

آرام تر از نسیم سحر و بی صدا تر از پرواز پروانه.

بگو از کدامین دشت قاصدک عشق را چیده بودی

 و با کدامین نفس مسیحایی بر او دمیدی که از فرسنگ ها  تشویش آمد

 و به لطافت بهار شکوفه های مهر را بر شاخه خشک احساسم جوانه زد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 1:31  توسط میشا  | 

چرا درجست و جوي محبت هستيد ، خود خالق و باعث محبت باشيد

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:16  توسط میشا  | 

شنيدم كه چون قويِ زيبا بميرد

 فريبنده زاد و فريبا بميرد

 شب مرگ تنها نشيند

 به موجي رَود گوشه اي دور و تنها بميرد

 در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

 كه خود در ميان غزل ها بميرد

 گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا

كجا عاشقي كرد

 آنجا بميرد

 شب مرگ از بيم آنجا شتابد

 كه از مرگ غافل شود تا بميرد

 شنيدم من اين نكته باور نكردم

نديدم كه قويي به صحرا بميرد

 چو روزي ز آغوش دريا بر آمد

 شبي هم در آغوش دريا بميرد

 تو درياي من بودي آغوش باز كن

كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:4  توسط میشا  | 

شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والا تر ،

 گر به شادی تو دل های دگر شاد شوند .

 صحنه پيوسته بجاست ! هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ....

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 22:9  توسط میشا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 4:1  توسط میشا  | 

بار خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم . گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد . اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است .پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد . آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی.

 دلم می خواهد بر بال های باد بنشینم و آن چه را که پروردگار جهان پدید آورده زیر پا گذارم تا مگر روزی به پایان این دریای بیکران رسم و بدان سرزمین که خداوند سرحد جهان خلقتش قرار داده است فرود آیم .

از هم اکنون در این سفر دور و دراز ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می بینم که راه هزاران ساله را در دل افلاک می پیمایندتا به سرمنزل نهایی سفر خود برسند.

اما بدین حد اکتفا نمی کنم و همچنان بالاتر می روم بدان جا میروم که دیگر ستارگان فلک را در آن راه نیست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 19:58  توسط میشا  | 

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم >>

                          ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم >>

مي مخور با همه كس تا مخورم خون جگر>>

                         سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم>>

زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم>>

                        طره را تاب مده تا ندهي بر بادم>>

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم>>

                       غم اغيار مخور تا نكني نا شادم >>

رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم>>

                       قد برافراز كه از سرو كني آزادم>>

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را >>

                      ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم>>

شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه>>

                     شور شيرين منما تا نكني فرهادم>>

رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس>>

                    تا به خاك در آصف نرسدفريادم>>

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي>>

                    من از آن روز كه در بند تؤام آزادم>>

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 23:34  توسط میشا  | 

بزودی با ميشاايرانی در سايت جنجالی

http://www.manotu.com/index.html

 

منتظرم باشيد

 

حالا چرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟

عمر من را مهلت امروز و فردای تو نیست
 
من یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
 
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
 
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟

استاد شهریار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 15:6  توسط میشا  | 

  •  اولين معنايي كه از عيد به ذهن ميرسد، تغييراتي است كه انسان از ظاهر خود و يا در طبيعت ميبيند . اين آرايش ظاهري همچون پوشيدن لباس نو و آمدن بهار طبيعت به يك معنا عيد ناميده شده است .

  • در روايتي از امير المومنين علي عليه السلام آمده است كه : هر روزي كه انسان در آن به زشتي آلوده نگردد آن روز عيد است چرا كه زشتي مهمترين بستر ظهور نزاع ميان آدميان است وباعث برهم خوردن آرامش دروني و بيروني انسانها ميگردد و اين همان چيزي است كه با عيد يعني آرامش و شادماني منافات دارد .

  • از سوي ديگر حركت انسانها به سوي علم و معرفت همواره با شادماني و نشاط توأم است خاصه آنكه وقتي انسان معناي جديدي كشف ميكند ، ابتهاج زائد الوصفي تمام وجود آدمي را در بر ميگيرد ، آن لحظه تازه عيد ناميده ميشود .

  • معناي ديگري كه از عيد,عارفان به ما آموخته اند ، جان باختن و قرباني كردن جان خويش در پاي معشوق است . و نماد ظاهري آن ايام حج و عيد قربان است كه حيواني را انسان به عنوان تحفه و هديه به طرف جايگاه معيني ميبرد تا براي كامل شدن عبادت قرباني كند . مولوي در اين معنا گفته است :
    خويش فربه مينماييم از پي قربان عيد / كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا ميكشد

  • كشته شدن در پاي محبوب و قرباني كردن خود مهمترين تعريفي است كه مولوي ازعيد به ما ميدهد

  • در تمامي اين تعريفها عيد براي انسان مطرح شده است ،يعني ما در شرايط ويژه اي احساس مباركي و نو شوندگي داريم . اما به نظر ميرسد اين تازگي قبل از آنكه در رابطه با ما معني شود در باره توليد كننده اين شرايط يعني خداوند بايد معنا شود . چون خداوند « بديع السموات و الارض است » و خود را با عنوان «فتبارك الله احسن الخالقين» به ما معرفي نموده است . واز سوي ديگر اين مباركي در تمامي ملك و ملكوت عالم جاري است ، لذا از اين خداي بزرگ و مبارك ميتوان هرلحظه طعم مباركي را چشيد به همين دليل اگر عيدي است اولاً از آن خداست نه از آن آدميان ، و اين معنا با ساير تعاريف آمده در باب عيد يك فرق گوهري دارد كه آن محوريت خداست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 0:1  توسط میشا  |