تبليغاتX
صدای باران

صدای باران

بذر تفکري بکار، تا عمل درو کني

بذر عمل بکار، تا که عادتي درو کني

بذر عادتي بکار، تا که شخصيت درو کني

بذر شخصيت بکار، تا که سرنوشت درو کني

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 20:7  توسط میشا  | 

خود را بهتر بشناسيد!
تست خودشناسي

از ميان 9 شكل زير ، تصوير مورد علاقه خود را انتخاب كنيد . توجه داشته باشيد كه رنگ و شكل ، هر دو براي شما خوشايند باشند . سپس توضيح مربوط به هر شكل را بخوانيد و ببينيد چه شخصيتي داريد.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 13:48  توسط میشا  | 


صداي تنهايي...

صداي سکوت...

صداي خش خش برگا که نبودن فرياد ميزنن....

صداي درخت که از برگا خسته شده و پاييز و بهونه ميکنه...

صداي دلتنگي هاي من ....

صداي خرد شدن برگايي که يه عمر سبز بودن و زنده ولي حالا حتي عابرا هم پا روشون ميزارن...

صداي اينکه زمستون در راهه و ديگه هيچ گلي مجال روييدن و نداره....

 

 

 

دستامو بگير ...

دست تو ميتونه يه سر اغاز باشه

دست منو وتو ميتونه بسازه انچه نامهرباني ويران کرد

دست تو ميتونه مرحم تمام زخما باشه...

دستامو بگير..

اگه دستامو بگيري غم پاييز و ندارم

*يلدا*

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:38  توسط میشا  | 

بايد  خريدارم شوي  تا  من  خريدارت  شو م
وزجان  و  دل يارم  شوي  تا  عاشق  زارت شوم
من  نيستم چون ديگران  بازيچه بازيگران
اول  به دام  آرم ترا  و آنگه  گرفتارت شوم



در آتشم  من و  اين مشت  استخوان بر جاست
عجب  كه سينه ز  سوز  نفس  نمي سوزد
ز بسكه  داغ تو دارم چو  لاله  بر دل تنگ
دلم به حال   دل هيچ كس  نمي سوزد
به جز  من و تو  كه در پاي  دوست  سوخته ايم
رهي ز  آتش گل و خار و خس  نمي سوزد



درون  آينه ها درپي  چه مي گردي ؟
بيا ز سنگ   بپرسيم
که  از حکايت  فرجام  ما چه مي داند
بيا ز  سنگ  بپرسيم
زانکه   غير از سنگ
کسي  حکايت  فرجام  را نمي داند
هميشه  از همه  نزديک تر  به ما سنگ  است
نگاه کن
نگاه ها  همه سنگ است  و قلب  ها همه سنگ
چه سنگباراني  !  گيرم  گريختي همه عمر
کجا پناه بري ؟
خانه خدا  سنگ  است
به قصه هاي  غريبانه ام ببخشاييد
که من  که سنگ صبورم
نه سنگم  و نه صبور
دلي  که مي شود  از غصه تنگ مي ترکد
چه جاي  دل  که درين  خانه  سنگ  مي ترکد
در آن مقام  که خون  از گلوي  ناي  چکد
عجب نباشد  اگر  بغض  چنگ  مي ترکد
چنان درنگ  به ما چيره  شد که سنگ  شديم
دلم ازين  همه سنگ  و  درنگ  مي ترکد
بيا ز  سنگ  بپرسيم
که از حکايت  فرجام  ما چه مي داند
از آن که عاقبت  کار  جام  با سنگ است
بيا  ز سنگ بپرسيم
نه بي گمان  همه  در زير  سنگ  مي پوسيم
و نامي  از ما بر روي  سنگ  مي ماند ؟
درون  آينه ها  در پي چه مي گردی؟

 




next page

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 20:10  توسط میشا  | 

                                                               

         

              

      

گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لا اقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن را
هی بخواهیم و ببوییم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید.

 

           
متعالی ترین قانون زندگی، عشق است.وفاداری به عشق یعنی روی گرداندن از امیال. شعله امیال را فرو نشانید آنگاه خواهید دانست که آسودن در خدا چگونه است. همراه اولوهیت خواهید شد، تولدی دوباره خواهید داشت.

                      

 

    

                                

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 0:17  توسط میشا  | 

جواب عزیزی که امروز گفت : برای همیشه!

دل نبردیم اگر دل شکست

در نشکستیم اگر در ببست

باور تقدیر به سر داشتیم

از پی برداشت نمی کاشتیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 14:37  توسط میشا  | 

به نام خدا خالق انسان

به نام انسان خالق غمها

به نام غمها بوجود آورنده ی اشکها

به نام اشکها تسکین دهنده ی قلبها

به نام قلبها ایجاد گر عشق

و به نام عشق زیباترین خطای انسان

اگر فاصله بخواهد تو را از من بگیرد

فصلی خواهم شد از جنس باران

و خواهم بارید

آنقدر که فاصله از عبور اشک های من پر شود

 

http://www.dostan.net/clip/showclip.asp?clip=kiashkato&sign=ebi

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 4:1  توسط میشا  | 

بعد از رفتن تو اسمان چشم هايم خيس باران بود..

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در لحظه

خواهم مرد...

کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت....

و بعد از رفتنت باران چه بغضی کرد..

و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد...

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است...

برای شادی و خوشبختی ارزوهای قشنگت دعا کردم.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 2:53  توسط میشا  | 

 

هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول،

  تنت و روانت از دست اين و آن خسته است

    هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريک است ...

                هميشه وقتی درهای آسمان بسته است ...

هميشه !

گوشه گرمی به نام دل با تو هست که

 صادقانه تراست از هر که با تو پيوسته!

به دل پناه ببر که آخرين پناه توست !

به دل پناه ببر که تو را چنان که تمنای توست دوست می دارد!

فريدون مشيری

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:33  توسط میشا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 14:10  توسط میشا  |