تبليغاتX
صدای باران

صدای باران

... آنگاه که بگویی
به نام خدا
خداوند می گوید بنده من با نام من آغاز کرد پس او را
یاری خواهم کرد
 
خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد
باغ دلت الهی دشت ستم نگردد
اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد
دریای آرزویت مرداب غم نگردد
بر چهره ات نبینم گردی زنامرادی
از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد
جام دلت همیشه لبریز شهد بادا
در ساغرت عزیزم صهبای غم نگردد
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 21:16  توسط میشا  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 14:7  توسط میشا  | 


تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است


هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند


تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج


كنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد


به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير


به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ ، آينه ، ديوار بي تو غمگينند


تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم


تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه دراين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است


غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني ...

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 21:31  توسط میشا  | 


نشود فاش کسي، آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي که زبان من و توست

روزگاري شد و کس، مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
اي بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفت و گوئي و خيالي ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هرکجا نامه ي عشق است، نشان من و توست

سايه زاتشکده ي ماست، فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 23:54  توسط میشا  | 


مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم

صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم

مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند
بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه
که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم

خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم

به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم

حافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 17:30  توسط میشا  | 


عجب آن دلبر زيبا کجا شد
عجب آن سرو خوش بالا کجا شد

ميان ما چو شمعي نور ميداد
کجا شد اي عجب بي ما کجا شد

دلم چون برگ ميلرزد همه روز
که دلبر نيم شب تنها کجا شد

برو بر ره بپرس از رهگذريان
که آن همراه جان افزا کجا شد

برو در باغ پرس از باغبانان
که آن شاخ گل رعنا کجا شد

برو بر بام پرس از پاسبانان
که آن سلطان بي همتا کجا شد

چو ديوانه همي گردم به صحرا
که آن آهو در اين صحرا کجا شد

دو چشم من چو جيحون شد ز گريه
که آن گوهر در اين دريا کجا شد

ز ماه و زهره مي پرسم همه شب
که آن مه رو بر اين بالا کجا شد

چو آن ماست چون با ديگرانست
چو اين جا نيست او آن جا کجا شد

دل و جانش چو با الله پيوست
اگر زين آب و گل شد لاکجا شد

بگو روشن که شمس الدين تبريز
چو گفت الشمس لا يخفي کجا شد

مولوي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 3:37  توسط میشا  |