
دلم می خواهد
برای یکروز هم که شده
پشت پلکت پنهان شوم
آنوقت خواب هم که باشی
می توانم چشمت را تماشا کنم
روی گوشه و کنار سپیدی چشمت قدم می زنم
کنار نهرهای خونین شکسته ات می نشینم
دست و صورتم را می شویم
تا لبه سیاهی چاه مردمکت می آیم
درونش سنگی می اندازم
صدایش که نیامد
می روم تو تا پیدایش کنم
میانه راه درون چاه تنگترت می روم
انتهای چاه که رسیدم
آنجا تا صبح آرام می نشینم
می نشینم تا پلکت طلوع کند
تا نور ته چاه را روشن کند
از آنجا هر کجا را که نگاه کنی
من نیز خواهم دید
شب وقتی پلک خمارت نیمه باز شد
از چاه بیرون می آیم
پایم را درون آب سرخ نهرهایت می گذارم
و از گوشه چشمت بیرون می آیم
اگر در آینه چشمت را نگاه کردی
رد پایم را تماشا کن
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 18:53  توسط میشا
|
|
|
|
دارم امید عاطفتی از جانب دوست دانم که بگذرد ز سر جرم من که او چندان گریستم که هر کس که برگذشت هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت بی گفت و گوی زلف تو دل را همیکشد عمریست تا ز زلف تو بویی شنیدهام حافظ بد است حال پریشان تو ولی |
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست موی است آن میان و ندانم که آن چه موست از دیدهام که دم به دمش کار شست و شوست با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست زان بوی در مشام دل من هنوز بوست بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست
| |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:25  توسط میشا
|
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 18:7  توسط میشا
|

چراغ چشم تو
به من بگو که مرا از دهان شير بگير!
به من بگو که برو در دهان شير بمير!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از اسمان بيار به زير؟
ترا به هر چه تو گويي به دوستي سوگند
هر انچه خواهي از من بخواه صبر مخواه
که صبر راه درازي به مرگ پيوسته ست!
تو ارزوي بلندي و دست من کوتاه
تو دور دست اميدي و پاي من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است.
فريدون مشيری
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 15:41  توسط میشا
|

مي توان با يك گليم كهنه هم
روز را شب كرد و شب را روز كرد
مي توان با هيچ ساخت
مي توان صد بار هم مهرباني را خدا را عشق را
با لبي خندانتر از يك شاخه گل تفسير كرد
مي توان بيرنگ بود
هم چو آب چشمه اي پاك و زلال
مي توان در فكر باغ و د شت بود
عاشق گلگشت بود
ميتوان اين جمله را در دفتر فردا نوشت
خوبي از هر چيز ديگر بهتر است
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 0:2  توسط میشا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 10:40  توسط میشا
|