تبليغاتX
صدای باران

صدای باران

 

رُستنیها کم نیست
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنیها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز
چنین درهم و برهم گفتیم

دیدنیها کم نیست
من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم

چیدنیها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنیها کم نیست
من و تو کم خواندیم

من و توساده‌ترین شکل سرودن را
در معبر باد
با دهانی بسته واماندیم

من و تو کم خواندیم
من و تو واماندیم
من و تو کم دیدیم
من و تو کم چیدیم
من وتو کم گفتیم
وقت بیداری فریاد
چه سنگین خفتیم!

من و تو کم بودیم
من و تو اما
در میدانها
آنک اندازه‌ی ما میخوانیم

ما به اندازه ما میبینیم
ما به اندازه ما میچینیم
ما به اندازه ما میگوییم
ما به اندازه ما میروییم

من و تو
خم نه و
در هم نه و
کم هم نه
که میباید با هم باشیم

من و تو حق داریم
در شب این جنبش
نبض آدم باشیم

من وتو حق داریم که به اندازه ما هم شده،
با هم باشیم

گفتنیها کم نیست...

(شهیار قنبری)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 16:57  توسط میشا  | 

 

تنها

بي كس و
تنها
كنار پنجره
نشسته ام
و به جاي تو
زانوي غم
در بغل دارم...
قطار ثانيه ها
در گوشم سوت مي كشد
كه
" شب از نيمه گذشته و
تو هنوز بيداري؟!"
چشمانم
به
عكس قاب شده ات
در خيال
مي نگرد...
" پس چرا
به بالينم
نمي آيي؟!!"
ثانيه ها
غرق در تماشا
تنم
آهسته آهسته
خالي از سردي مي شود
انگشتان تو هست
كه اشكهايم را
مي ربايد...
گرمي بوسه هايت
بر موهايم
مرا مي سوزاند...

و اينبار
تپش قلب من
هست
كه
موهاي تو را
مي نوازد...!...

اي كاش ميدانستي شبها....تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام به سياهي چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود در روي زمين كسي هم هست كه سبزي لحظه هايش ....روزي آرزويم بود ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 13:17  توسط میشا  | 

                                     هر چند خيره در چشم خيس می شود نگاه تو

سکوت که می کنی

گفتگوی تو کامل تر می شود

چه بلند راه بروی

تند دورم بزنی

دور تر از من که شوی

نزديک تر به تو می مانم

به مرکز تو که می رسم و رمز شب نمی خواهی

نفسی تازه می کنم !

آفتاب که زد اگر به ما رسيدی

تا عشق گذاشتيم سايبان تو می گردم

تکيه گاهم را بايد از تو بسازم

من هنوز هم پُر از آوازم

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 21:35  توسط میشا  |